
این نوشتار قصد پرداختن به موضوع از جنبۀ تخصصی آن در حوزههایی همچون اندیشۀ دینی ندارد، چون در فضای غیر رسمی افراد و شخصیتهای علمی و صاحب نظر به آن توجه نشان داده و عموماً به کارگیری روشهای سختگیرانه و مکرهانه را نهی کردهاند.
مدتهاست جامعهای که قرار بود در پرتوی اجرای احکام دینی راه سعادت و توسعه را مرحله به مرحله بپیماید – اگر همگان هم بپذیریند که توفیقاتی بزرگ بهدست آورده است – میپرسیم چرا و به چه علت در خصوص مسائلی به ظاهر ساده؛ اما پیچیده همچون پوشش / حجاب دچار چالشی دراز دامن شده و در مورد اخیر پس از سالیان سال میبینیم به صورت مسألهای غامض بر جای مانده است.
موضوع بانکداری بدون ربا و مسائلی از این دست را به حال خود وا مینهیم که آن هم کلافی است سر در گم که دیگر کمتر کسی از اندیشمندان – چه آنان که دستی در حکومت و قدرت دارند و چه آنان که فقط نظارهگرند – دیگر به طور جدی متعرض آن نمیشوند.
کافی است به سرنوشت تراژیک بانکی چون آینده نیم نگاهی داشته باشیم تا درک کنیم فاصلۀ چشماندازی امیدوار کننده که اوایل از تحقق عدالت و بر چیدن بساط رانتخواری در رژیم قبل وجود داشت تا راه حلهای بعدی در خصوص بانکداری سالم چه قدر عمیق است.
در مورد بانک آینده مشکل به قدری پیچیده است که ساز و کار بروز این رویداد برای افکار عمومی دقیقاً روشن و قابل درک نیست. داشتن امید در اوایل پر بی راه نبود؛ اما باید اذعان کرد که از ابتدا در مقام ایجابی و اجرا در برخی حوزهها از جمله در زمینۀ مسائل اجتماعی و فرهنگی دستها چندان پر نبود! بلکه از لحاظ نظریه پردازی و نیز از لحاظ استراتژی اجرایی تقریباً خالی بود. نتیجه کار نیز روشن است؛ به روشنی طول و عرض بحرانی که سرانجامِ بانک مزبور گوشهای از آن را برملا کرده است.
اما آیا این به آن معناست که باید پذیرفت که مسألۀ حجاب در مقایسه با موضوعی همچون بانکداری سادهتر است تا حدی که در مقام اجرا و عمل به راحتی قابل حل و فصل است؟ میبینیم که اگر هم به ظاهر سادهتر بوده؛ اما هنوز حل نشده است، چرا که قانون مرتبط با مسألۀ حجاب که به تصویب نیز رسیده است، به مرحلۀ اجرا نرسیده است، چرا؟ میدانیم دولت بنا به مصلحت و به نحوی از اجرای آن سر باز زده است و حاکمیت هم در این امر مخالفتی با نظر قوۀ مجریه نداشته و با نظر دولت همراهی کرده است؛ ولی همچنان عدهای و بخشی از حکومت از عدم اجرای آن ناراضیاند و از این که در سطح جامعه ناهنجاریهایی مشاهده میشود، لب به اعتراض گشوده و معترضاند.
این یعنی که بالاخره راهی برای حل مشکل در دسترس نیست و صورت مسأله همچنان سر جای خودش باقی است. به راستی چرا حجاب همچنان معضلی لاینحل و “مشغلهای ذهنی” و بهعبارت سادهتر استخوان لای زخم مانده است؟
آیا باید معترضان از خواست خود منصرف شوند تا مسأله فیصله یابد؟ یا این که باید تمامی توان حاکمیت اعم از قدرت نرم و سخت به کار گرفته شود تا با اعمال قانون مصوب مجلس مشکل رفع گردد؟ و آیا با این روش مشکل مرتفع میشود؟ بالاخره چه باید کرد؟ هر یک از دو روش تالی فاسدهای خود را در پی دارد که نیازی به توضیح بیشتر و باز کردن آن نیست؛ اما این نکته روشن است که مسأله حجاب چیزی است که جامعه به آن حساس است و به نوعی و از هر دو جهت مسألۀ جامعه و خانوادههاست.
این نوشتار قصد پرداختن به موضوع از جنبۀ تخصصی آن در حوزههایی همچون اندیشۀ دینی ندارد، چون در فضای غیر رسمی افراد و شخصیتهای علمی و صاحب نظر به آن توجه نشان داده و عموماً به کارگیری روشهای سختگیرانه و مکرهانه را نهی کردهاند.
از نگاهی دیگر؛ اما میتوان معضل حجاب را تا حدود قابل توجهی امری تبعی و معلول سلسله عواملی دانست که اگر طی فرآیندی رخ نمیداد به این نقطه نمیرسید که به گرهی کور و به عبارتی به یک سوژه تبدیل شود. در ادامه به ذکر چند نکته بسنده میکنیم:
اول؛ در اوایل انقلاب که امید به تحقق شعارهای عدالت طلبانه و آزادی خواهانه در جامعه موج میزد، گرایش به حجاب به شکل خود جوش بسیار قابل توجه بود و میتوان پذیرفت که انگیزۀ غالب در میان نسل جوان آن دوران، خود انگیختگی بود. به عبارتی همان طور که در امور شکلی و ظاهری دیگر که عموماً نماد گرایش به دین و شریعت محسوب میشود، شواهدی به چشم میخورد که استقبال از حجاب امری برخاسته از میل و رغبت و نشانۀ امید جامعه به افقی روشن در همه زمینهها بود.
به طور کلی نظیر این پدیده در سایر جوامع نیز جاری است و اختصاص به وضعیت جامعۀ ایرانی در چهار دهۀ قبل ندارد. دلبستگی به یک فرهنگ و نظام ارزشی به سادگی موجب رواج نمادهای ظاهری آن در رفتار طرفداران آن فرهنگ و نظام ارزشی میشود. اگر مردم به یک شخصیت فرهنگی دلبستگی پیدا کنند، ناخودآگاه سعی میکنند ظواهری را که نشانه این دلبستگی باشد، رعایت کنند.
اگر به دلایلی آن فرهنگ و نظام ارزشی رنگ ببازد، طبیعی است که استقبال از نمادهای ظاهری آن نیز تغییر معناداری خواهد کرد. اگر این عامل را در بروز معضل فوق مؤثر بدانیم، باید از عواملی سراغ گرفت که موجب کمرنگی نظام ارزشی مورد نظر شده است.
از این رو شاید بتوان مشکل عدم رعایت حجاب را ناشی از شیوه عمل کلی در بخشهایی از حاکمیت و گروههای مرجع دانست که نتایج تبعی آن به کم رنگ شدن رعایت حجاب منجر شده است. خلاصه این که عنصری که در ایجاد این دلبستگی کلی در تجربۀ جامعۀ ایرانی نقش قابل توجهی داشت، انتخابی آزادانه بود، و ای کاش نقش این عنصر پایدار میماند و اشکالی از اکراه در آن راه نمییافت.
دوم؛ با در نظر گرفتن این نکته که اموری همچون حجاب لازم و به تعبیر فقهی و شرعی آن واجب است، باید توجه کرد که نحوۀ اجرای (برخی) احکام میتواند و باید تابع شرایط اجتماعی و زمانی باشد. به عبارتی و از باب مقایسه، مشابه مباحث رایج در فلسفۀ اخلاق میل به نتیجهگرایی در این احکام مد نظر باشد به طوری که قطع نظر از نتایج نمیتوان و نباید در مقام اجرا وظیفه گرا بود. کما این که تعلیق در اجرای قانون مزبور حاکی از نتیجه محوری است و نه آن طور که برخی معتقد به رویکرد وظیفهگرایی هستند.
سوم؛ از این نکته که بگذریم، رویکرد دانش امروز در تعلیم و تربیت و امور ترویجی مطابق دستآوردهای روانشناسی اجتماعی مبتنی بر عدم تجویز رهنمود و دستورالعملی مستقیم و مختص به مشکل فرد مراجعه کننده به پزشک است، بلکه انتخاب فرد در این موارد یک اصل محسوب میشود.
مثلاً اگر فردی به روان شناس مراجعه کرده و مشکلاتی را که با همسر معتادش دارد بیان میکند و از پزشک راهنمایی میخواهد، طبق این رویکرد نوین، پزشک با بررسی همه جانبۀ وضعیت فرد و خانوادۀ او، فقط به او میگوید امکان و احتمال بهبود وضعیت همسر معتادش چقدر است و پس از آن این خود فرد است که باید تصمیم بگیرد و به اصطلاح برای خودش نسخه بپیچد که آیا میتواند به زندگی مشترک ادامه دهد یا نه و یا تصمیم دیگری بگیرد.
این رویکرد در تربیت کودکان هم جاری است و روشن است چنین رویکردی با روش سنتی مبتنی بر امر و نهی و اجبار کاملاً متفاوت و بلکه متضاد است. در این روش فرد در عین آزادی نسبت به ابعاد مسائل مبتلا به آگاهی مییابد و با درک واقعیت مسأله و فواید و ضررهای مرتبط با هر یک از راههای متصور، دست به انتخاب میزند و ضمن آزمون و خطا متعاقباً دست به انتخابی بهتر میزند.
روشن است که این روش چندان آسان و نتایج نیز قطعی نیست؛ اما در کل بر مسئولیت و آگاهی فرد استوار است که نتایج کلی آن رضایت بخش و اطمینان بخش است. این روش در مقایسۀ با شیوههای تحکمآمیز یا مکرهانه و البته پر هزینه اگر چه ممکن است در کوتاه مدت چندان موفقیت آمیز به نظر نیاید؛ اما به دلایلی که بیان شد، بهتر و به ویژه در دراز مدت موفقتر است.
پرسش این است که آیا میتوان و باید در شیوۀ اجرای احکامی نظیر حجاب از این الگوها کمک گرفت؟ اگر جواب آری باشد، چگونه؟ و اقتضائات آن چیست؟ روشن است که با مراجعه به تجربیات بشری در امر تعلیم و تربیت و در سایۀ دستآوردهای علوم انسانی، میتوان افق گشایی کرد. اگر به انسان به مثابۀ فردی آزاد و مختار و درعین حال مسئول و نیازمند آگاهی و کسب دانش نگریسته شود، باید روشهای متفاوتی در اجرای اوامر و نواحی در پیش گرفت.
چهارم؛ یکی از شرایط لازم در جهت عبور موفق در حل این دست مسائل، پرهیز از سیاسی یا امنیتی کردن مسائل فرهنگی است. تجربۀ چند دهۀ گذشته نشان داده است که آلوده شدن مسائل فرهنگی و اجتماعی به منویات سیاسی افراد و گروهها فقط مسأله را پیچیدهتر، دشوارتر و پر هزینه میکند، بدون آن که نتیجه ملموسی در بر داشته باشد.
پنجم، از لوازم اساسی برای رسیدن به نتایج مطلوب در قبال این قبیل مشکلات اجتماعی فراهم کردن فضای آزاد جهت طرح دیدگاههای مختلف است. مادامیکه چنین فضایی ایجاد نشده باشد و مسئولان و جامعه از آگاهیهای لازم در این خصوص محروم بمانند، طبعاً امکان رشد و تعالی فکری سلب خواهد شد و رسیدن به بهترین راه حلها ممکن نخواهد بود.
در یک کلام گسترش فضای آزاد در عرصههای رسمی، لازمۀ عبور موفق از مشکلات پیچیدۀ اجتماعی و فرهنگی است و اساساً جوامعی که به عنصر آزادی ارج نهادهاند، در خصوص مسائل پیچیدۀ اجتماعی به نتایجی بهتر و ماندگار دست یافتهاند.
در هر حال انتظار میرود وقت آن رسیده باشد که پس از گذشت سالیان متمادی لازم باشد به مسائل اجتماعی با رویکرد و نگاهی متفاوت نگریسته شود.