
((این یادداشت در ادامه سلسله یادداشت های متضمن ارائه طریق و بعضا منتقدانه، و از موضع حمایت دلسوزانه تنظیم شد و زبان خیل کسانی است که فقط غر نمی زنند! بلکه در متن آتش و میانه معرکه با پرداخت هزینه مادی و معنوی از جیب شخصی و نه رانت و بیت المال، همچنان امیدوارند، اما طول عمر و فرکانس این امید ضعیف است و این گناه آنان نیست؛ قصور و تقصیر دوستان نازنین مسئول! اما بی خیال! است))
در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که تصمیمهای راهبردی اعلام نمیشود؛ شاید در این سطح بتوان گفت مصالحی ایجاب میکند یا ملاحظات وجود دارد، حتی میدانیم که علیرغم انعطاف و تمایل، اما موانع بیرونی وجود دارد. اما مسئله جدیتر آن است که حتی تصمیمهای خرد، اقدامات اجرایی ساده و کارهای جزئیِ شدنی نیز معطل ماندهاند. اقداماتی که نه هزینه سیاسی دارند، نه بار مالی سنگین، و نه نیازمند اجماع پیچیدهاند. برای نمونه، دولت میتواند بسیاری از فرآیندهای اداری را سادهسازی کند، مجوزهای معطلمانده را تعیین تکلیف کند، تکلیف آییننامهها و تصمیماتی که ماههاست در انتظار امضاء یا اجرا هستند را روشن سازد، یا حداقل زمانبندی مشخصی برای اجرای سیاستها اعلام کند. حتی اعلام شفاف اینکه فلان موضوع تا شش ماه آینده بررسی نمیشود، بهتر از سکوت مطلق است. اینها کارهای کوچکی هستند، اما اثر روانی بزرگی بر جامعه و فعالان اقتصادی دارند.
همچنین خیلی افعال و اقدامات هستند که در شرایط عادی، طبیعی و حتی لازم هستند اما در شرایط سخت با واکنش منفی مردم مواجه میشوند، گفتار و رفتار برخی مسئولین بخصوص وابستگان آنها از این دست است؛ اینها و تشریفات زائد باید ترک شوند.
از سوی دیگر، برخی کارها را هم اساساً میشود انجام نداد. اگر دولت در مقطعی توان یا امکان اقدام مؤثر ندارد، حداقل میتواند از اقداماتی که خود منشأ بحران و بیثباتیاند پرهیز کند. صدور دستورات غیرکارشناسی و بخشنامههای ناگهانی، تغییرات مکرر مقررات، عملکردهای سلیقهای و جزیرهای، اظهارنظرهای متناقض از سوی مسئولان مختلف، یا ارسال سیگنالهای مبهم به بازار، نمونههایی از اقداماتی هستند که هزینهشان از «انجام ندادن» بسیار بیشتر است. گاهی بهترین سیاست، دست نزدن به وضع موجود و جلوگیری از شوکهای غیرضروری است؛ انتظاری حداقلی که بهنظر میرسد حتی این هم برآورده نمیشود.
مسئله آزاردهندهتر، نادیدهگرفتهشدن طرحهای کارشناسی و پیشنهادهای دلسوزانه است. پیشنهادهایی که نه از سر منفعتطلبی، نه برای کسب پست و جایگاه، بلکه از دل تجربه، تخصص و دغدغه ملی ارائه میشوند. تأسفبارتر آنکه بسیاری از این پیشنهادها نهتنها بار مالی ندارند، بلکه گاه میتوانند هزینهها را کاهش دهند یا حتی به جذب سرمایه و ایجاد اشتغال کمک کنند. در یکسال اخیر بارها دیده شده که پیشنهادهای مشخص برای اصلاح رویهها، تسهیل سرمایهگذاری، یا حل گرههای اجرایی، و بطور مشخص پروپوزالهای سرمایهگذاری و کارآفرینی ارائه شدهاند اما یا اصلاً دیده نمیشوند، یا در چرخهای نامعلوم گم میشوند. این بیاعتنایی، پیام خطرناکی به جامعه و فعالان میدهد و ناامیدی و بیاعتمادی شدید و سریع ایجاد میکند.
در همین چارچوب، خطابهای مکرر به جامعه و بخش خصوصی مبنی بر «پول نداریم»، «کمک کنید» یا «جامعه و اقتصاد به مشارکت نیاز دارد» نیز دچار تناقض میشود. یک کارآفرین واقعی، قرار نیست «ماسکگونه» «یا بیلوار» سرمایههای عظیم به اقتصاد تزریق کند. کارآفرین، در مقیاس خود، با ریسک شخصی، نوآوری، و ایجاد ارزش افزوده وارد میدان میشود. اما وقتی همین کارآفرین در حد و اندازه خود هم اعلام آمادگی میکند و با دیوارهای بیپاسخی، بیاعتنایی و سلیقههای شخصی مدیران میانی مواجه میشود، این پرسش بهدرستی مطرح میشود که این دعوتها خطاب به چه کسی است؟ اگر کسی که میخواهد سرمایهگذاری کند، توجه نمیشود، اگر نوآوری پذیرفته نمیشود، اگر پیشنهاد همکاری نادیده گرفته میشود، پس انتظار مشارکت از کجا و چگونه شکل میگیرد؟
به نقطهای رسیدهایم که بخش قابل توجهی از فعالان اقتصادی و جامعه دیگر مطالبه حمایت ندارد. بسیاری میگویند «دستتان درد نکند، نمی خواهد کمکی حمایتی بکنید؛ همینقدر کاری نکنید و چالشی ایجاد نکنید کافی است»! اما انگار این انتظار حداقلی هم نباید داشت! این یک خواسته حداقلی است؛ درخواست برای چوب لای چرخ نگذاشتن، نه امتیاز.
و مسئله اصلی اینجاست که حتی بسترهای حداقلی برای استفاده از منبع عظیم مردم و جامعه نیز ایجاد نشده است. جامعه ایران سرشار از انرژی، تجربه، سرمایه خرد و کلان، ایده و انگیزه است. اما این منابع تنها زمانی فعال میشوند که احساس کنند دیده میشوند، شنیده میشوند و میتوانند اثر بگذارند و از حاصل کار خود منتفع شوند. این سرمایه عظیم وقتی به دیگر نقاظ دنیا میرود میدرخشد و کار و تولید ایجاد میکند، لذاست که به سادگی میشود فهمید مشکل از جغرافیای ما نیست؛ از نحوه مدیریت و اداره ماست.
تعلیق، خطرناکتر از تصمیم غلط است. تصمیم غلط امکان اصلاح دارد؛ اما بیتصمیمی، جامعه را فرسوده میکند. جامعهای که در انتظار میماند، نه میتواند برنامهریزی کند، نه ریسک کند، نه امید بسازد. دولت اگر میخواهد اعتماد و سرمایه اجتماعی را حفظ کند، نباید فقط به اصلاحات بزرگ بیندیشد و منتظر بماند، باید این وضعیت تعلیق را بشکند. یک تصمیم کوچک، یک اقدام ساده، یا حتی یک توضیح صادقانه، میتواند بیش از دهها وعده اثرگذار باشد. جامعه امروز، بیش از هر چیز، به نشانهای نیاز دارد که بگوید اداره امور متوقف نشده و آینده، هرچند دشوار، دستکم روشن و قابل تصور است.