
جناب رئیسجمهور عزیز و محترم؛ کار اداره کشور، کارِ “کس” نیست، کار کسان است؛ کارِ “همه مردم” است.
این روزها بارها از زبان عالیترین مقام اجرایی کشور شنیدهایم: «حل مشکلات آن قدرها که گفته میشود ساده نیست» و این که: «هر کس مدعی است، وقتی به میدان عمل میآید، میبیند کار پیچیدهتر از ادعاهاست».
این گزارهها به خودی خود نادرست نیست، اداره کشور آسان نیست و هیچ کس منکر پیچیدگی مسائل نیست؛ اما مسأله دقیقاً از همین جا آغاز میشود: «کار کشور اصولاً کار یک نفر یا چند نفر نیست که بخواهیم حل یا عدم حل آن را به توان فردی تقلیل دهیم».
جناب رئیسجمهور عزیز و محترم؛ کار اداره کشور، کارِ “کس” نیست، کار کسان است؛ کارِ “همه مردم” است. کار یک یک اعضای جامعه است؛ نه حتی یک نفر کمتر! بنابراین کاری “نشدنی” نیست، هم تجربه ده ها کشور پیش روی ماست که توانستهاند، و هم تجارب برخی مقاطع و دولتهای خودمان.
توسعه، ثبات، حل بحرانها و عبور از مشکلات، محصول مشارکت گسترده اجتماعی، اعتماد عمومی و به کارگیری خرد جمعی است. اگر قرار باشد همه چیز به حلقهای محدود، تیمی کوچک یا چند تصمیمگیر تقلیل داده شود، طبیعی است که در میدان عمل، همه چیز دشوار، پیچیده و حتی ناممکن جلوه کند.
لذاست که راهکارِ حل مشکلات توسط همه مردم، چیز تازه یا آرمانیِ دست نیافتنی نیست، این مسیر، آزموده شده است؛ تجربه جهان، تجربه کشورهای همسطح ما و حتی تجربه مقاطع موفق داخلی نشان میدهد که وقتی مردم، متخصصان، کارآفرینان و نخبگان به رسمیت شناخته شوند و میدان عمل داشته باشند، نه تنها بسیاری از گرهها باز میشود، که رشد و توسعه هم رخ میدهد. اگر اراده و برنامهای برای عمل به این الگو وجود ندارد، آن بحث دیگری است؛ اما دست کم نباید مدام این پیام را به جامعه مخابره کرد که “نمیشود” و “شرایط اجازه نمیدهد”.
واقعیت این است که هم منابع را داریم و هم راهکار را. آن چه کم رنگ است، نحوه بهرهگیری از این منابع و راهکارهاست. سرمایه انسانی، جغرافیای مناسب، ظرفیتهای اقتصادی، و جامعهای که هنوز مهیاست، داراییهای کمی نیستند. اما هر بار که جامعه و افراد مردم تقسیمبندی و به اصطلاح خوب و بد یا خوب و خوبتر (!) میشوند، در واقع از قدرت کشور کاسته میشود. دو قطبی سازی – آگاهانه یا ناآگاهانه – توان حل مسأله را کاهش داده و انرژی ملی را هدر میدهد.
کار کشور، کار فرد نیست، کار متخصصان است. نه یک متخصص، بلکه شبکهای از تخصصها. مگر میشود، نشود؟! اگر در دیگر کشورها، با جغرافیاهای سختتر، منابع محدودتر یا جمعیتهای کوچکتر توانستهاند مسیر توسعه یا دست کم ثبات را طی کنند، نمیتوان پذیرفت که در کشوری با این ظرفیت انسانی و طبیعی، “نشدن” و مشکلات به قاعده و پیشرفت و رفاه به حسرت تبدیل شود. اگر نتیجه در کشور ما متفاوت است، لابد مسأله در شیوه مدیریت و سازماندهی است، نه در مردم یا امکانات و منابع.
اگر هم برخی گروه های سیاسی میگویند: قرار نیست توسعه به سبک دیگران دنبال شود، بسیار خوب، این حق هر کشوری است؛ اما در این صورت، باید با مدل بومی خود، برنامهای روشن، قابل فهم و زمانبندی شده ارائه شود و اجرای آن آغاز گردد.
نمیشود نه الگوی دیگران را بپذیریم، نه الگوی خودمان را طراحی و اجرایی کنیم. نمیشود هم تیم منسجم نداشت، هم برنامه مشخص امیدآفرین و اعتمادساز نداشت، و هم انتظار همراهی عمومی داشت.
کماکان معتقدم با همین شرایط، همین محدودیتها و همین امکانات، میشود کارهایی کرد؛ به شرط آن که اراده و عمل وجود داشته باشد و جامعه در وضعیت تعلیق نگه داشته نشود. مشکل امروز، فقط کمبود منابع نیست؛ ابهام در مسیر است.
جامعه نمیداند برنامه چیست، مقصد کجاست و قرار است کدام راه طی شود. حتی اعلام صادقانه یک مسیر سخت، بهتر از سکوت و تردید است. خوب یا بد، راه را بگویید و تا انتها همان را بروید. مرگ یک بار، شیون یکبار، نه سالها بلاتکلیفی و فرسایش.
همه کشورها با مشکلات آغاز کردهاند؛ اما اغلب آنها در یک بازه زمانی مشخص، یا به توسعه رسیدهاند یا دست کم به ثبات نسبی. آن چه نگران کننده است، ماندن طولانی مدت در وضعیت تنش، ابهام و انتظار است.
جامعهای که مدام در حالت “فعلاً صبر کنید” یا وعده به آینده نگه داشته میشود، نه میتواند بسازد، نه میتواند امیدوار بماند.
راه حلها روشناند؛ مردم و نخبگان گرچه خسته و ناامید و کم اعتماداند؛ اما هنوز هم با دعوتی امیدوار کننده و اعتماد ساز، باز هم آماده ساختناند. آن چه اکنون بیش از هر چیز نیاز است، تصمیم، شفافیت و اعتماد به جامعه است؛ نه تکرار این گزاره که “درست نمیشود”.