
صادق هدایت را میتوان همچون یکی از شخصیتهای داستان «بوف کور» فردی اثیری و مرموز نامید. کسی که با وجود تمام سروصداهایی که پس از مرگش بهپا شد تا امروز، آنگونه که باید شناخته نشده و همانند بسیاری از شخصیتهای حیران داستانهایش، هنوز هم سیزیفوار میان صفر و صد دست و پا میزند. به محض مخابره چند و چون تراژدی خیابان شامپیونه پاریس، سیل آثار و نوشتههایی که به وصف حال نویسنده بوف کور میپرداختند، آغاز شد.
رضا حسینی
صادق هدایت را میتوان همچون یکی از شخصیتهای داستان «بوف کور» فردی اثیری و مرموز نامید. کسی که با وجود تمام سروصداهایی که پس از مرگش بهپا شد تا امروز، آنگونه که باید شناخته نشده و همانند بسیاری از شخصیتهای حیران داستانهایش، هنوز هم سیزیفوار میان صفر و صد دست و پا میزند. به محض مخابره چند و چون تراژدی خیابان شامپیونه پاریس، سیل آثار و نوشتههایی که به وصف حال نویسنده بوف کور میپرداختند، آغاز شد. سیلی که اگرچه هرازگاهی حجم آن کم و زیاد میشود اما همچنان ادامه دارد و مسیل آن بهترین مجال است برای ارتزاق دوستداران هدایت و کسب نام و آوازه برای منتقدانش. در میان این سیل خروشان اما اگر کسی بخواهد قلابی به آب انداخته و از خصوصیات شخصیتی و ریزهکاریهای وجودی او چیزی بهچنگ آورد، صید چندان موفقی نخواهد داشت. عمده نوشتههای قابل تامل در مورد هدایت، بیشتر به واکاوی آثارش ـ بهخصوص داستان بوف کور ـ از جنبههای مختلف تاریخی، روان شناختی یا اجتماعی پرداختهاند و ریزهکاریهای شخصیت واقعی این نویسنده بهعنوان انسانی در حصار پوست و گوشت و استخوان، همچنان درهالهای از ابهام قرار دارد. بهواقع هدایت که بود و دلیل خشمی که در پس بسیاری از نوشتههایش نهفته است و زجری که در پوسته زیرین آنها احساس میشود چیست؟ بسیاری سعی کردهاند به این پرسشها پاسخ دهند اما بیش از این که چیزی را روشن کنند، مصداق هر کسی از ظن خود شد یار من شده و تنها بر تعداد و عمق پرسشهای موجود افزودهاند.
افسانههای صادق
اگر به بخش عمدهای از روایات موجود در مورد هدایت و نقل قولهایی که از سوی دوستان و همنشینانش صورت گرفته توجه کنیم آنچه که بیش از همه به چشم میآید، رقابت راویان اخبار برای پیشی گرفتن از دیگران در نزیک نشان دادن خود به هدایت است و نه کنکاش شخصیت واقعی و درونی او. قدر مسلم در میان این بحث و جدلها، حلقه اصلی ماجرا همچنان مفقود است و شاید در این بین منطقیترین و نزدیک به واقعترین تصویر از هدایت را محمد علی جمالزاده به ما میدهد. آن هم نه در ذکر خاطره و نقل قولهای سوزناک، که در قالب داستان «دارالمجانین». در این داستان جمالزاده ما را با شخصیتی بهنام هدایت علی آشنا میکند که در واقع همان صادق هدایت است: هدایت علیخان که در دارالمجانین اسمش را مسیو گذاشته بودند جثه کوچک و متناسبی داشت. موهایش نسبتا بور و رنگ رخسارهاش از زور گیاهخواری پریده بود و بهرنگ چینی درآمده بود… با کمتر کسی طرف صحبت میشد و از قراری که میگفتند اسم خودش را بوف کور گذاشته بود و خیلی چیزهای غریب و عجیب از او حکایت میکردند. در واقع جمالزاده در داستان خود، خواسته یا ناخواسته ما را به این نکته مهم رهنمون میسازد که افسانه سازیهای صورت گرفته در مورد هدایت، در زمان حیات او نیز وجود داشته است. محمود قهرمان دارالمجانین، در ابتدا به سبب همین افسانهها، شیفته شخصیت هدایت علی میشود اما هر چه بیشتر با او وقت میگذراند، بهتدریج با فردی مواجه میشود که بیش از هر چیز عدم ثبات در رفتار او بهچشم میآید. هدایت علی جمالزاده، آن هدایت دست نیافتنی و قهرمان بیبدیلی نیست که برخی از نزدیکانش پس از مرگ او ترسیم نمودند و البته آن هیولای منفور، بیمبالات، فاسد و حتی لوس و زودرنجی هم نیست که منتقدانش از او ساختند. هدایت یا همان هدایت علی جمالزاده، شخصیتی است عاصی که در درون خود از دردهای بیشماری رنج میبرد و اگرچه مغرورتر از آن است که از کسی کمک بخواهد ولی فوقالعاده آسیبپذیر است و محتاج کمک اما هیچکس به کمکش نمیشتابد تا او ناگزیر، به سرنوشت تلخ خود سر بگذارد. جمالزاده حتی عاقبت هدایت را هم به شکلی اتفاقی پیشبینی میکند تا او را یگانه کسی بدانیم که نسبت به سایرین، شخصیت عجیب این نویسنده عزلتنشین را بهتر و بیشتر میشناخت. با این حال هنوز هم یک سوال باقی است؛ هدایت بهواقع از چه چیز در درون خود رنج میبرد؟
آیا خالق بوف کور از بیماری خاصی رنج میبرد؟
این که از لابهلای سطور آثار نویسندهای بخواهیم پی به وضع مزاجی او ببریم، شاید خندهدارترین کار دنیا باشد. البته این امر در مورد هدایت بهوفور صورت پذیرفته و بسیاری، با تحلیل روان شناسانه نوشتههای او به این نتیجه رسیدهاند که هدایت به عقده ادیپ دچار بوده است. ارتباط عقده ادیپ با هدایت و خلقیات او شاید بههمان اندازهای باشد که داستان ادیپ در نمایشنامه سوفوکل با تئوری عقده ادیپ فروید ربط داشت. اگر تئوری فروید و داستان ادیپ را از لحاظ مفهومی در کنار هم بگذاریم در عمل به جز نام، چیز مشترک دیگری بین شان نمییابیم. در واقع این عدم ارتباط مفهومی را میتوان در تئوری فروید و زیر و بم زندگی هدایت نیز مشاهده کرد.
با این حال زندگی شخصی او هنوز هم حاوی نکات مبهمی است که شاید در کشمکش افتادن از این سو یا آنسوی بام توسط صاحبنظران، توجه چندانی به آنها نشده است. به همین منظور نگاهی به نخستین دوره کافهنشینی صادق هدایت در ایران میاندازیم. جایی که او با کسانی همچون بزرگ علوی، مجتبی مینوی و مسعود فرزاد همنشین بود.
در میان اسامیفوق که به نوعی از منظر دیدگاه و طرز فکر به یکدیگر نزدیک بودند، تنها هدایت بود که نتوانست تحصیلات آکادمیک خود را تکمیل کند. این در حالی است که تمامیافراد مذکور، صادق را شمع محفل و مرکز پرگار همنشینیهای شان میدانستند.
از سویی ویژگیهای فنی داستانهای هدایت و تکنیکهای نوینی که در آنها بهکار رفته به ما ثابت میکند که او فرد باهوشی بوده و نقل قولهای جمالزاده و دیگر نزدیکانش هم بر نکته سنجی بالای او صحه میگذراند.
پس چرا او هیچگاه نتوانست در تحصیل موفق باشد یا در شغلهای متعددی که اختیار کرد، به مدارج بالایی دست یابد؟ خود او در شرح حال مختصر و مشهوری که نگاشته، به عدم موفقیتش در کار و تحصیل اعتراف میکند اما به واقع دلیل اینکه همنشینان کم استعدادترش لااقل در بحث تحصلات آکادمیک از او موفقتر بودهاند چیست؟
عدهای هدایت را فردی اسکیزوفرن میدانند اما تقریباً هیچ کدام از نشانههای بارز این مرض در نویسنده «بوف کور» بهچشم نمیخورد. آشنایان او ـ اعم از منتقد یا تحسینگر ـ هرگز از پرت و پلا گویی یا عدم ثبات فکری هدایت سخنی به میان نیاوردهاند و او برخلاف رویه مرسوم بیماران اسکیزوفرن، همواره سر و وضع آراستهای داشت.
بنابراین خلقیات خاص و گوشهنشین بودن او را بههیچ وجه نمیتوان محصول این بیماری دانست. دراین میان شاید تنها یک اختلال ذهنی وجود دارد که میتوان آن را به نویسنده بوف کور نسبت داد؛ آن هم نه بهطور قطع که در قالب فرضیه. اگر عدم کامروایی تحصیلی و شغلی هدایت ـ با وجود دارا بودن استعدادی سرشار ـ را ملاک قرار دهیم و البته پارامترهای اجتماعی و شرایط خاص اقلیمی و همچنین حساسیت بالای روحی این نویسنده را نادیده بگیریم، اختلال ADD (مخفف Attention Deficit Disorder) که با نام اختلال عدم توجه یا اختلال فراگیری شناخته میشود، گزینهای است که میتوان بهصورت جدی آن را مطرح کرد. این اختلال در ایران هنوز آنگونه که باید شناخته شده نیست و خود گونهای از اختلال ADHD بهشمار میرود. مهمترین نوع ADHD در ایران با نام بیشفعالی شناخته میشود که بحث در مورد آن، موضوع این متن نیست. باید توجه داشت اختلال فراگیری که در اینجا مورد بحث است، علائم و گونههای متعددی دارد و محدوده ابتلا به آن از ملایم تا شدید در نوسان است. آنچه که میتوان در مورد نویسنده بوف کور در نظر گرفت، قسمی از این اختلال است که موارد مربوط به حواس و تمرکز را شامل میشود.
در این اختلال، تمرکز فرد مدام از یک محرک محیطی به محرکی دیگر معطوف میشود و بازدهی او را در فعالیتهایی که نیاز به تمرکز کامل ذهنی دارند ـ نظیر فعالیتهای سنگین درسی، شغلی یا عاطفی ـ به میزان فاحشی کاهش میدهد. معمولا مبتلایان به این اختلال از وجود آن بیخبرند و تشدید شدن آن در طول زمان میتواند به مواردی نظیر افسردگی و ناکامیهای اجتماعی یا عاطفی منجر شود. به عنوان مثالی ساده میتوان فردی را در نظر گرفت که ناچار است برای امتحان فردا کتابی دویست صفحهای را مطالعه کند. او از صبح تا غروب پای کتاب مینشیند و در طول تمام این ساعات، مدام صفحه نخست را دوباره و دوباره از نظر میگذراند بدون آنکه چیزی از کلماتی که در برابر دیدگانش رژه میروند دستگیرش شود. این در حالی است که ذهن او در این مدت، تاریخ بشریت را از دیدگاه هنری، فلسفی و زیباشناختی چند بار از ابتدا تا انتها مرور کرده و با سوالات مفهومی فراوانی که برایش ایجاد شده در کلنجار بوده است. تمامی اینها در کنار عدم توجه و درک دیگران و همچنین حساس بودن بیش از اندازه نسبت به پارهای از موضوعات، میتواند یک فرد مبتلا به اختلال تمرکز را هر روز تا سرحد مرگ شکنجه دهد و ناکامیهای زنجیروار او را بهعنوان عوارض جانبی سبب شود. مسلماً کند و کاو کامل این موضوع نیاز به مجالی بیش از محدودیات این متن دارد و غرض از مطرح کردن این فرضیه در مورد هدایت هم تنها این حقیقت بود که تا کنون فرضیههای بسیار عجیب و غریبتری در مورد او مطرح شدهاند، بدون اینکه هیچ سنخیتی با حقایق به جا مانده از او داشته باشند.
میراث هدایت
از آنجا که در این نوشته از جمالزاده بسیار نام بردیم، بهتر است بخش پایانی متن را هم با نظر او در مورد هدایت رج بزنیم. او معتقد بود که این همه جستجو در جزییات زندگی هدایت، زیاد معنی و لزومی ندارد و جوهر و چکیده روح او در آثارش نهفته است.
در واقع هدایت تکمیل کننده راهی بود که دهخدا و خود جمالزاده آغازش کردند. او برای نخستین بار میان گفتوگوی شخصیتها یا همان زبان گفتار و توصیف و روایت داستان یا همان زبان نوشتار، خط کشی و مرزبندی مشخصی ایجاد کرد و برای ملموس و باورپذیرتر جلوه دادن کاراکترها، لغات و اصطلاحات عامیانه را به داستانهایش افزود. توجه او به ادبیات عامه و اصطلاحات رایج در کوچه و بازار، تنها به همینجا محدود نمیشود و او بسیار قبلتر از شاملو، توجهی خاص به این بخش از ادبیات نشان داد که جمعبندی آن را میتوان در «اوسانه» به نظاره نشست. هدایت از تکنیکهایی در داستانهایش استفاده کرد که تا پیش از آن امتحان نشده بودند ـ بهعنوان مثال تکنیک روایت از طریق مکاشفات سیال ذهن در داستان «فردا» ـ و بدون تردید از پیشگامان استفاده از مفاهیم روان شناختی در نوشتههای ادبی بود. چه با تفکرات و شخصیت او موافق باشیم و چه مخالف، نمیتوان یک حقیقت مسلم را نادیده گرفت و آن این است که او نویسندهای پیشرو، تاثیرگذار و صاحب سبک در تاریخ ادبیات این مرز و بوم به شمار میرود.