
از نظر شیخ اشراق رهایی از زندان تن و تمام تعلقات و قوای بدنی از جمله قوای نفس نباتی و نفس حیوانی همگی منوط به شناخت حقیقت خویش و درک موقعیت خود به عنوان اسیر و غریب در این جهان محسوس است. وقتی روح ابتدا خویشتن و بعد مکانی را که در آن به اسارت درآمده بشناسد، میبیند که دچار سرگردانی و غربتی بیانتها شده است که همین تشخیص وضعیت -یعنی غربت آگاهی- موجب میشود سالک برای رهایی و بازگشت به وطن مجاهدت کند.
از نظر شیخ اشراق رهایی از زندان تن و تمام تعلقات و قوای بدنی از جمله قوای نفس نباتی و نفس حیوانی همگی منوط به شناخت حقیقت خویش و درک موقعیت خود به عنوان اسیر و غریب در این جهان محسوس است. وقتی روح ابتدا خویشتن و بعد مکانی را که در آن به اسارت درآمده بشناسد، میبیند که دچار سرگردانی و غربتی بیانتها شده است که همین تشخیص وضعیت -یعنی غربت آگاهی- موجب میشود سالک برای رهایی و بازگشت به وطن مجاهدت کند. این مساله غربت آگاهی شبیه ترس آگاهی مطرح شده در اگزیستانسیالیسم است که میتوان آن را بدین نحو تعریف کرد که: «انسان از ترسی که در وجود خویش است آگاه میشود و این ترس و تشویش او را تا رسیدن به حقیقت و یقین همراهی میکنند. یوزف بوخنسکی و سارتر معتقدند که این فلسفه از یک موضوعیت نفسانی شروع میشود که آن را در بعضی از تجارب مانند تجربه ترس آگاهی میبینیم.» (ر.ک: ورنو ـ وال، 1387، صص 81 ـ 82) پس ویژگی اساسی انسان و آنچه موجب حرکت رو به جلوی آدمی میشود، غربت آگاهی است و اساس این نوع آگاهی این است که بپذیریم انسان از عالمی دیگر به عالم فعلی آمده است. به همین علت، با گذشت مدتی متوجه میشود که به این عالم تعلقی ندارد.
سهروردی غربت و اسارت در دنیا و رهایی از آن را این گونه ترسیم میکند: «در روزگاری که من از حجره زنان نفوذ برون کردم و از بعضی قید و حجر اطفال خلاص یافتم.» و یادآوری میکند که تنها میتوان از بعضی قیدوبندها خلاصی یافت چرا که تعطیلی کامل حواس و قطع دلبستگی تام از دنیا و متعلقاتش فقط با مرگ طبیعی رخ میدهد و سالک میتواند پیش از آن در این دنیا با ریاضت و تلاش، حواس ظاهر و باطن را به حالت تعلیق درآورده و مقدمات سفر روحانی خویش به عالم قدس را فراهم کند و این مطلوب با نام مرگ ارادی یا اختیاری خوانده میشود که فرد در آن رهایی موقتی از عالم سفلی و لذات دنیوی را تجربه میکند. زمان متناسب با این تجربه شب است، اصلا شب رمز بیداری عارف و سالک است، برخلاف افراد عادی، سالک شب را غنیمتی میداند برای اتصال به عالم علوی. زیرا فرورفتن عالم جسم در تاریکی شب، باعث خفتن حواس و مانع اشتغالشان میشود، خصوصا که حس بینایی عمدهترین سهم را در اشتغال حواس و نیز ادراک داراست که با بالاآمدن شب از این امور بازمیایستد. پس، شب فرصت هوشیاری سالک است که با چشم باطن خویش به نظاره میپردازد و نتیجه استفاده از این فرصت نیکو عروج روح به عالم ملکوت است و در مقابل، روز قرار دارد که سرشار از اشتغال حواس به امور دنیوی و موجب اسارت در عالم زیرین و خاکی است. قرار دادن روز و شب، لطفی اجباری است که از جانب نورالانوار به آدمیان اعطا شده اما مهم این است که چگونه از این فرصتها استفاده کرد. کسی، تمام شب و روز را در خواب غفلت به سر میبرد و شخصی دیگر از هر لحظه برای اعتلای روحی خویش بهره میبرد و شیخ میگوید- وقایعی که در ادامه بیان خواهدکرد- در شبی ظلمانی و بسیار تاریک که از خواب غفلت و جهالت هم خبری نبود، رخ میدهد. سهروردی در اشاره و تاکید بر این معنا در قصة الغربة الغربیة میگوید:« فبنیا نحن فی الصعود لیلاً و فی الهبوط نهارا» (سهروردی، 1380، ج2، ص280) حال باید دید نفس بیدار سالک در پی چیست و از این بیداری چه بهرهای میبرد؟ او که توانسته از تعلقات و علایق نفسانی بگذرد به کمک عقل خویش به کسب معقولات میپردازد تا آنجا که درحکمت بحثی -که به نوعی پایه و اساس حکمت ذوقی است- سرآمد و غوطهور میشود و چون در طلب تألّه و اتصال به عقل فعال است و برای این خواسته خویش تلاش میکند، معارف الهی نیز بر نفس وی اشراق میشود و این، درست زمانی است که حکمت کشفی و ذوقی آغاز شده و نفس با اندکی کوشش بیشتر در آن حکمت متوغّل میشود و در نتیجة دستیابی به این حکمتهاست که از زندان تن و عالم جسم خارج و به سوی عالم علوی اوج میگیرد.