فرهنگی 30 بهمن 1403 - 1 سال پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد!
0
نگاهی به «مسیح بازمصلوب» به بهانه صدوچهل‌ودومین زادروز "نیکوس کازانتزاکیس"

حرکت در حد فاصل دو مغاک

زندگی ادبی کازانتزاکیس ـ از همان آثار آغازین ـ تلاشی در جهت تبیین و تحکیم چنین باورهایی بوده است، پس جای شگفتی نیست اگر نگاه هنری وی را تحت تاثیر این تلاش ببینیم. اگرچه آثار متاخر وی نشان از درک این مساله و تلاش برای توازن میان این دو بوده است اما کازانتزاکیس هیچ‌گاه نتوانست رها از این دغدغه به داستان‌هایش اجازه دهد تا در هوایی آزادتر نفس بکشند.

نقد مسیح بازمصلوب

فردین کوراوند

“نیکوس کازانتزاکیس”، نویسنده نامدار یونانی، سال 1883 در جزیره کرت به دنیا آمد. وی که یکی از بزرگ ‌ترین چهره‌های ادبی یونان محسوب می ‌شود، سال 1945 ریاست اتحادیه کارگران سوسیالیستِ این کشور را بر عهده گرفت و به فاصله کوتاهی به وزارت رسید، اما خیلی زود استعفا کرد و از دنیای سیاست فاصله گرفت تا وقت خود را کاملا وقف ادبیات کند. وی مدتی نیز مسئولیت دفتر ترجمه متون کلاسیک یونسکو را عهده‌ دار شد. کازانتزاکیس سال 1957 در آلمان درگذشت و با وجود مخالفت شدید کلیسای ارتدوکس یونانی در ایراکلیون به خاک سپرده شد. از آثار وی می‌توان به «منجیان خدا، ادیسه، بودا» (1946)، «آزادی یا مرگ» (1952)، «مسیح بازمصلوب» (1954) و «آخرین وسوسه مسیح» ( 1955) اشاره کرد.
از آثار مهم ادبیات یونان می‌توان به رمان (مسیح بازمصلوب) اشاره کرد؛ داستانی کتابی که جهان ذهنی پرتلاطم کازانتزاکیس را به نمایش می‌گذارد. داستان از آنجا آغاز می‌شود که ریش‌سفیدان روستایی (لیکوریسی) تصمیم می‌گیرند که مراسم شبیه‌خوانی خود را برگزار کنند. برای اجرای این برنامه و متعاقب آن ـ بهره‌مندی از امتیازات اجرای آن ـ از میان اهالی روستا افرادی را گزینش می‌کنند. آن‌ها مسیح و سه حواری را انتخاب می‌کنند. منتخبان برای ایفای نقش خود به تزکیه و تهذیب نفس می‌پردازند و در نهایت بر ریش‌سفیدان روستا می‌شورند. تم شوریدن بر ستم و ستمگران، همواره از تم‌های پرشور و در عین حال پراستفاده نویسندگان بوده است. در این داستان‌ها نویسنده شرحی از وضعیتی نابسامان و ناعادلانه را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد که از یک‌سو به جریان صاحب قدرت و از سوی دیگر به فرد یا گروه تحت ستم بازمی‌گردد. کازانتزاکیس با شرح مردمان (لیکووریسی) به رابطه میان گروه صاحب قدرت (ریش‌سفیدان) و رعایایی می‌پردازد که مورد استثمار ارباب، آقا و دیگر ثروتمندان روستا قرار گرفته‌اند. در این میان چگونگی به‌کارگیری مذهب در جهت استحکام مواضع و منافع صاحبان قدرت مورد بررسی قرار می‌گیرد. (پدر گری گوریس) -تنها کشیش دهکده- که خود را وارث مسیح و زبان خداوند می‌داند، در حالی هدایت مردم را بر عهده گرفته است که حتی از انجام مراسم خاک‌سپاری کسانی که توانایی پرداخت هزینه دعا و کلیسا را ندارند، پرهیز می‌کند. رفتار ریاکارانه وی در فصل‌هایی چون برخورد با مهاجران مسیحی، زندانی شدن توسط آقای ترک، پیدا کردن معشوقه برای براییمک و قتل مانولیوس به چشم می‌خورد. پدر گری گوریس از شخصیت‌پردازی درخشانی برخوردار است. در طول داستان، روایت‌ها به موازات هم مطرح می‌شوند و در فصل پایانی شاهد به هم پیوستن و گره خوردن این خط سیر هستیم. شروع کتاب به بازآفرینی جامعه‌ای می‌پردازد که (طبق کتاب مقدس) عیسی ناصری در آن متولد شده، علیه منافع روسای کهنه‌ها و فریسیان قیام کرده، گناه انسان‌ها را به گردن می‌گیرد و به خاطر آن‌ها مصلوب می‌شود. در کنار آن ماکتی از تقابل فقر و ثروت فراروی خواننده قرار می‌گیرد؛ فقر و ثروتی که می‌تواند سمبلی از جوامع سرمایه‌داری باشد. مانولیوس به‌عنوان ایفاگر نقش مسیح در مراسم شبیه‌خوانی برگزیده می‌شود. پدر گری گوریس می‌گوید: «مائولیوس! سنگین‌ترین وظیفه به عهده تو گذاشته شده است. این تو هستی که باید تاج خار را روی سرت گذاشته و بر تنت تازیانه بزنند. تو صلیب مقدس را بر دوش خواهی کشید و بر آن آویخته خواهی شد.» (ص 34)

تنفس در هوای سنگین کمونیسم

با ورود پدر فوتیس و همراهانش فقر چهره نفرت‌انگیز خود را به نمایش می‌گذارد. آنان خاکی برای زیستن و امنیتی برای ریشه‌دواندن می‌خواهند و ریش‌سفیدان -خصوصا کشیش دهکده- از بخشیدن این امتیازات ابا دارند و آنان را به بهانه داشتن بیماری سل از خود می‌رانند و مهاجران به ناچار در کوه‌های اطراف دهکده مستقر می‌شوند. مانولیوس و دوستانش چاره را در تقسیم منابع ثروت میان گروه‌های تهی‌دست می‌بینند؛ دیدگاهی که در جوامع سوسیالیستی مرسوم و مطرح بوده است. در تقابل با گروه اول، کشیش و دیگر ریش‌سفیدان هم «نظم» جامعه و «آرامش» و «امنیت» دهکده و اقتدار خداوند در دارا بودن عده‌ای و فقر بقیه می‌دانند و آن را به خواست پروردگار نسبت می‌دهند. و البته نویسنده نمی‌تواند جانب‌داری خود را از گروه اول پنهان دارد. کازانتزاکیس در این داستان به‌شدت مسیحی، به‌غایت کمونیست و البته تا حد ممکن یونانی است؛ ملغمه‌ای که به چرایی آن خواهم پرداخت. وی از زبان یکی از شخصیت‌های مثبت داستان (میکلیس) می‌گوید: «خداحافظ اهالی لیکووریس! مسیحِ ما فقیر و رنج‌دیده است. اما مسیحِ شما ثروتمند. ولی مسیحِ ما پابرهنه با دیدنِ مردمِ گرسنه و زجردیده فریاد می‌زند: دنیای ناعادلريال غیرشرافتمندانه و بی‌رحم است و باید آن را تغییر داد.» در جای دیگر از قول مسیحِ داستان- مانولیوس- می‌گوید: «اگر بلشویک بودن به‌معنای باورهایی است که من دارم، بله پدر! من بلشویک هستم.» (ص570)
و این اصرار در به رخ کشیدنِ علایق، نویسنده را به سمت‌وسویی می‌برد که «منِ» مخاطب را دچار موضع‌گیری با خود می‌کند، من همیشه فکر می‌کنم که اگر میکلیس (پسر ارباب پاتریارکئاس) به جای بخششِ ناگهانی ثروتِ خود، به تدریج سعی در تغییرِ جریان‌های موجود می‌کرد، چه می‌شد ولی آموزه‌های حزبی و مذهبی مطابق با فلسفه کازانتزاکیس، وی را از این امر برحذر می‌دارد. پدر فوتیس می‌گوید: «مسیح همیشه آن‌گونه که تو روی چوب کنده‌کاری کردی بردبار و آرام نیست و همواره گونه چپ خود را برای سیلی خوردن پیش نمی‌آورد. او گاهی نیز عصیان می‌کند و به ستمدیدگان می‌گوید: من آمده‌ام آتش‌به‌ پا کنم! من شمشیر به‌دست دارم. این چهره‌ای است که از این پس مسیح به خود خواهد گرفت» و گاهی نیز بنا بر تعلیمات کتاب مقدس از ما می‌خواهد که بپذیریم یک ثروتمند حقِ ورود به ملکوت خورشید را ندارد، «گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسان‌ترست از دخول دولتمندی در ملکوت خداوند» (اناجیل متی 24:19 مرقص25:10 لوقا 25:18) ریشه‌های میل و کشش کازانتزاکیس به اسطوره‌سازی (در «ادیسه»، «زوربای یونانی» و «مسیح بازمصلوب») و جاذبه و دافعه‌ای را که نسبت به کمونیسم و مذهب (مسیحیت) دارد، می‌توان در جهان‌بینی وی جست‌و‌جو کرد؛ جهان‌بینی‌ای که برای تبیین آن گاه از وجوهات هنری صرفِ‌نظر می‌شود. زاویه دیدِ راوی این رمان«دانای کل نامحدود» است که برای روایت از دالان‌های زمان می‌گذرد و در ذهن شخصیت‌ها حرکت می‌کند. در این زاویه‌دید، نویسنده دغدغه چندانی برای روایت کردن ندارد. دست او به شکل نامحدودی باز است تا هر گاه که بخواهد، به زمان گذشته نقبی بزند و هر کجا که نیاز داشته باشد، فضا و ماجرای مورد نظر را از ذهن شخصیت‌های خود تشریح کند. نویسنده می‌تواند در شخصیت‌پردازی -علاوه بر دیالوگ و حرکات ظاهری- به شرحِ ذهنیاتِ کارکتورهای خود بپردازد. اما نکته قابلِ توجه در مورد راوی این رمان، آن است که به احتیاجات گسترده این زاویه‌دید قناعت نکرده و در بسیاری از فصل‌های داستان به جانب‌داری از برخی آدم‌های داستان می‌پردازد. این جانب‌داری در نهایت به دخالت نویسنده در برداشت مخاطب از داستان و تاثیرگذاری مستقیم میان خواننده با کارکتورها می‌انجامد.

شخصیت‌پردازی

شخصیت‌پردازی این رمان را می‌توان یکی از ویژگی‌های بارز آن قلمداد کرد. «مسیح بازمصلوب» از شخصیت‌های اصلی متعدد و گوناگون برخوردار است. با توجه به حجم رمان و تعدد شخصیت‌های اصلی و فرعی، خواننده شاهد پردازش مناسب، متنوع و درخوری است. در اینجا به جهت تقسیم‌بندی، شخصیت‌ها را به دو دسته شخصیت‌های ایستا و شخصیت‌های پویا تقسیم می‌کنیم.
شخصیت ایستا، شخصیتی است که در داستان تغییر نکند یا اندک تغییری را بپذیرد اما شخصیت پویا به شخصیتی اطلاق می‌شود که با رعایت خصوصیات سه‌گانه دگردیسی در طول داستان دچار تحول و تغییر شود. شخصیت‌های این رمان ترکیبی از این دو گونه‌اند؛ شخصیت‌هایی چون آقای ترک، پدر گری گوریس و ارباب در طول زمان تغییر چندانی در مواضع خود ایجاد نمی‌کنند و در مقابل اکثر شخصیت‌ها (کاترینا، میکلیس، مانولیوس و…) با ایجاد وضعیت و موقعیت‌های تازه دچار دگردیسی و پوست‌اندازی می‌شوند. کازانتزاکیس سه عامل مهم دگردیسی شخصیت‌هایش یعنی امکانات شخصیت، اوضاع و احوال و مقتضیات زیستی و همچنین عامل زمان را در نظر گرفته و به تناسب آنها، تحولات شخصیتی کارکتورهایش را ترسیم می‌کند. مائولیوس، پدر فوتیس، لاداس پیر، میکلیس، کاترینا، ارباب، له نیو، پدر گری گوریس و… هر یک در فصل‌هایی از کتاب، در کانون کنکاش راوی قرار گرفته، وجوهات شخصیتی آن‌ها مورد کنکاش قرار می‌گیرد. جدال انسان با مقولاتی چون روح، معاد، رستگاری، جاودانگی و وسوسه‌های دنیوی، دغدغه‌های اصلی شخصیت‌های این داستان هستند. چنان‌که اشاره شد ـ و از عنوان کتاب هم برمی‌آید ـ این داستان، مطابقت آشکار و گسترده‌ای با زندگی عیسی ناصری دارد. به همین دلیل است که کارکتورهایی چون مانولیوس «مطابق با مسیح»، پانایوتیس گچ‌خوار «یهودای اسخریوطی»، کاترینا «مادلن گناهکار»، یاناکوس «ژاک خواری»، کستانیس «پطرس»، میکلیس «ژرژ قدیس» و آقای ترک «مطابق با پیلاطُس» شخصیت‌پردازی و سرنوشتی قابل پیش‌بینی دارند.

جهان‌بینی کازانتزاکیس

کازانتزاکیس تحت تاثیر آموزه‌های فیلسوف فرانسوی«آنرب برگسون» معتقد بود که انسان از مغاکی تاریک به مغاکی دیگر در حرکت است و زندگی، روزنه‌ای نورانی در حد فاصل این دو مغاک است. وی در جایی نوشته است: «ما از مغاک تاریکی برآمدیم و پایان کارمان نیز به مغاک تاریکی است.» در چنین نگاهی هر کس می تواند -بنا به موقعیت خود- «عمل خلاق حیاتی» را از خود بروز دهد و به‌نحوی که ضرباهنگ زندگی محدود خود را با آن ضرباهنگ عظیم تنظیم کند. به این بابت است که کازانتزاکیس در طول زندگی و در آثار و آرای خود فاشیست (موسولینی) و کمونیست (لنین) را همان‌گونه می‌ستاید که مسیح را! میکلس می‌گوید: دنیای ناعادل را باید تغییر داد. مسیح کازانتزاکیس نمی‌تواند در مقابل سیلی دشمن سمت دیگر صورت خود را پیش‌کش کند. او از مسیح، بلشویک‌ها و عشق به مام موطن -یونانیت- آنچه را با باورهای خودش هم‌خوان است، می‌پذیرد.
زندگی ادبی کازانتزاکیس ـ از همان آثار آغازین ـ تلاشی در جهت تبیین و تحکیم چنین باورهایی بوده است، پس جای شگفتی نیست اگر نگاه هنری وی را تحت تاثیر این تلاش ببینیم. اگرچه آثار متاخر وی نشان از درک این مساله و تلاش برای توازن میان این دو بوده است اما کازانتزاکیس هیچ‌گاه نتوانست رها از این دغدغه به داستان‌هایش اجازه دهد تا در هوایی آزادتر نفس بکشند.

نویسنده
سحر شمخانی
مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *