همهچیز از خواندنِ «به چه کسی میگویند امن؟» شروع شد
همهچیز از خواندنِ «به چه کسی میگویند امن؟» شروع شد، تا چشمه افکارم جوشان شود و به سمت رودی جاری شود و با پیوستن به دریا غرق شده و از خودم بپرسم «آیا من کسی را به اسم آدم امن در زندگیام دارم؟»؛ از همان دسته آدمها که در ادامه این سوال نوشته بودند که «جای زخمهایت را به او نشان میدهی، از آنپس همه تلاشش را میکند تا از آن سمت به تو آسیبی نرسد». همانها که به دنبال زخمهایت نیستند تا نمک روی آن بریزند یا زخم خشکشدهتان را آنقدر ناخونک بزنند تا دوباره از نو زخم شود. همانها که با خیال راحت میتوانی در کنارش ساعتها بنشینی و همزمان که چای قندپهلویی میخوری، از دردهایی به تلخی قهوه حرف بزنی و نترسی از پشیمانی بعدش، به خاطر قضاوتشدن و سلبشدنِ اعتمادت. همانها که جوهره وجود خودت را میخواهند، نه رنگهایی که به جوهره وجودت اضافه کنی تا نوشتههایت رنگانگ باشند. همانها که مانند پناهگاهی امن، مانند خانه خود آدم از جنس اطمینان و اعتماد هستند و در کنارشان میشود راحت نقابها را از روی صورتها کنار زد و باید بگویم جوابم به خودم در اینباره این است که گاهی در زندگیام بودهاند آدمهایی از جنس امن اما صد افسوس که در بیشترِ مواقع، این آدمهای امن نقابی از جنس امنبودن به چهره زدهاند و خنجر به دست در پشت سرمان آماده حمله بودهاند.
به راستی چه بر این آدمها گذشته است که اینچنین به زدنِ نقابِ آدمِ امن روی آوردهاند تا به وسیله همین آرامش کاذبی که به ما میدهند، خنجری برای خودمان بسازند تا در وقتهایی که روح خستهشان از نقش بازیکردن خسته میشود، آن خنجر را از پشت در قلب و روحمان فرو کنند و اینگونه خانه امنمان را به ویرانهای از گچ و آهن درهمریخته تبدیل کنند و خودشان در پشت غباری که از این مخروبه باقی مانده، محو شوند؟ در اینباره من فکر میکنم شاید آنها هم آدم امنی نداشتهاند که وقتی جهانشان سرد و تاریک شد، مانند خورشید آنها را دلگرم به آفتاب مهربانیشان کند و اینگونه است که ذهنم بیشتر مغشوش به این فکر میشود که چرا همیشه پیِ یافتنِ آدمِ امن و چیزهای خوب برای خودمان هستیم؟ چرا به این توصیه نامور حکیم نظامی، شاعر و داستانسرای فارسیزبان ایرانی عمل نمیکنیم که به شیرینزبانی سروده:«عیب کسان منگر و احسان خویش دیده فرو کن به گریبان خویش»؟
شاید باید اول از خودمان شروع کنیم تا برای فردی یا افرادی مانند سپری باشیم برابر تمام طوفانهای زندگی؛ همان آدم امنی که در دل کویر زندگی مانند چشمهای زلال، هر تشنهای را سیراب میکند و اینگونه آدم امنبودن، فقط از قلبی مهربان سرچشمه میگیرد، همان قلبی که میشود به اعتمادش تکیه کرد و گرد و غبار خستگی از مشقات زندگی را به پاکبودنش بخشید و آرامش رفته را به قلب و جان تنِ خسته بازگرداند.
و چه خوب است که برای پیداکردن اینگونه افراد احتیاجی به برداشتن ذرهبین و گشتن در انبار کاه نیست، چون با کمی روراست بودن با خودمان، آن حس امنبودن را در قلبمان نسبت به آدم امن زندگی خودمان پیدا خواهیم کرد و اینجاست که باید مراقب آدمهای امن زندگیمان باشیم تا از امنبودن خود پشیمان نشوند.گرچه این افراد، با قلب مهربان خودشان برای ما اینگونه میخواهند جهان را پر از آرامش و امنیت کنند اما به هر حال قدر و ارزش این گوهران کمیاب بیش از آن است که به ذهن آید و برای دستیافتن به نتیجه مطلوب در این امر شاید باید به این مصرع از شعر «گوهر مراد» از عبدالرزاق لاهیجی که حکیم، فیلسوف، فقیه، عارف و از متکلمان مسلمان و اهل شیعه عصر صفوی بود، توجه کنیم که به شیوایی سروده است:
«رو نهم بر خاک عشق و دل نهم بر تیغ یار/ قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری».
بله، در این جهان ما در دایره قسمت هستیم و هرچه کنیم و به هرچه روی آوریم باز هم به خودمان برمیگردیم. پس باید برای قدرِ گوهر دانستن، گوهرشناس باشیم و چه بهتر که خودمان، در تلاش گوهر مقصودشدن باشیم و برای آدمها همان تکیهگاه امنی باشیم که در زمانهای سختی، مأمنی امن برای استراحتگاه و رفع خستگیشان میخواهند؛ همان که برای شناخت انسانها از خودشان بهترین گزینه هستند.