رفتار و عقاید و حتی ارزشهای ما تحت تأثیر لایههای گوناگونی است، ولی در نهایت در قالب متغیرهای فردی مثل اراده، عقیده و آگاهی شخصی بروز پیدا میکند. در اغلب تحلیلها این موارد را فرهنگ مینامند.
شاید انتخاب چنین عنوانی برای یادداشت بیش از حد عجیب باشد، ولی ایرادی ندارد چون برای انتقال بهتر منظور لازم است. ذهن ما یا حداقل ناظران اجتماعی دنبال فهم ریشههای رفتاری اعضای جامعه است. مثلاً اینکه چرا رفتار استبدادی نزد بسیاری از ما رایج است؟ حتی اگر در مقام نظر مخالف استبداد و طرفدار دموکراسی باشیم. چرا نظم اجتماعی را رعایت نمیکنیم؟ چرا یک جامعه یا یک نسل، فرزندان بیشتری میآورند و فرزندآوری نسل بعدی کمتر و کمتر میشود و… .
رفتار و عقاید و حتی ارزشهای ما تحت تأثیر لایههای گوناگونی است، ولی در نهایت در قالب متغیرهای فردی مثل اراده، عقیده و آگاهی شخصی بروز پیدا میکند. در اغلب تحلیلها این موارد را فرهنگ مینامند، که البته این معنای محدودی از فرهنگ است. بنابراین برای تغییر وضعیت و رفتار، بطور معمول پیشنهاد تغییر فرهنگ از طریق رسانه، تبلیغات، آموزش، تربیت، آگاهیبخشی و… را میدهند. به طور طبیعی برخی تغییرات فرهنگی هم در رفتارها تأثیرگذار است، هر چند عمق و پایداری آن زیاد نیست.
ولی واقعیت چیز دیگری است. فرهنگ مجموعهای از نظام معنایی است که رفتارهای ما را قابل فهم و توجیهپذیر میکند و برای درک علت بروز این رفتارها باید به عوامل ریشهایتر، تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و نهادی ارجاع شود.
از این نظر ذهنیتی که میخواهد فرهنگ جامعه را مطابق میل خود شکل دهد، ذهنیتی عقیم و سترون است، مگر اینکه این ذهنیت فرهنگی همسو با متغیرهای ریشهایتر پیشگفته باشد.
در این چارچوب فرهنگ نه عامل و علت کنش و رفتار، بلکه نتیجه و در بهترین حالت عنصر معنابخشی به رفتاری است که پیشاپیش تصمیم به انجام آن گرفته شده است.
هفته گذشته مراسم چهلمین سال تأسیس شورای فرهنگ عمومی کشور با حضور مقامات فرهنگی و پیام رییس جمهور برگزار شد. در گزارش رسمی آمده بود که ۴۲۰ شورای فرهنگ عمومی در کشور هست.
اگر گزارش مصوبات شورای فرهنگ عمومی کشور و استانها و شهرستانها منتشر شود، صدها مجلد قطور خواهد شد و خواهیم دید که قریب به اتفاق مصوبات چیزی نیست که فرهنگ امروز کشور با آن همسو باشد.
به قول شاعر: «گر نه تهی باشدی بیشتر این جویها / خواجه چرا میدود تشنه در این کویها؟». در واقع اغلب مصوبات این شوراها گزارههای میانتهی و در بهترین حالت بیاثر هستند.
اگر این شوراها که دهها هزار نفر ساعت جلسه داشتهاند، اندکی دستاورد داشت، طبعاً امروز وضع فرهنگ جامعه در نقطه مقابل نگاه رسمی نبود. آنها از جزییات پوشش زنان و روابط دو جنس گرفته تا مسأله خانواده و طلاق و فرزندآوری و موضوعاتی چون نظم و انضباط کاری، فرهنگ پوشش و گفتار و هر چیز دیگری که در خیال بگنجد برنامهریزی کرده و دستورالعمل صادر کردهاند، شاید با قاطعیت بتوان گفت دریغ از یک مورد موفقیت.
آخرین مورد که خیلی هم در سطح کشور برای آن سرمایهگذاری کردهاند، مسأله فرزندآوری است، که هر چه بیشتر فعالیت و خرج میکنند، نتیجه کمتر و منفیتر است. چرا؟ برای اینکه به افسانه فرهنگ باور دارند و آن را مستقل از نهادها و وضعیت اقتصادی و اجتماعی میدانند.
گمان دارند که فرهنگ متغیر مستقلی است که میتوان آن را دستکاری کرد. در حالی که فرهنگ در بهترین حالت متغیر بینابینی است و برای تغییرات پایدار آن باید به عوامل ساختاری بوجود آورنده آن پرداخت.
برای نمونه به همین مسأله فرزندآوری اشاره میکنم. هنگامی که زنان تحصیلکرده میشوند و فردیت خودشان اهمیت پیدا میکند و تحولات پزشکی موجب میشود که فرزندآوری از یک امر طبیعی به یک انتخاب تبدیل شود، و نیز با بهبود وضع پزشکی مرگ و میر کم میشود، دوره اجتماعی شدن و آموزش فرزندان طولانی میشود. خانواده گسترده، تبدیل به هستهای میشود، واحدهای مسکونی کوچک و آپارتمانی میشوند.
اقتصاد معیشتی تبدیل به اقتصاد مزدبگیری میشود، فرزند از حوزه کار خانواده خارج میشود، به طور طبیعی ازدواج کم شده یا به تأخیر میافتد و یا اگر هم رخ دهد، از علاقه و نیاز به فرزندآوری کاسته میشود.
همه اینها و موارد دیگر تغییرات اقتصادی و اجتماعی و نهادی است که هزینه فرزندآوری را بسیار سنگین میکند، هم هزینههای مستقیم و هم غیر مستقیم، در نتیجه زن یا شوهر علاقهای به فرزندآوری ابراز نمیدارند، این عدم علاقه فرهنگی است که محصول آن تحولات است و این فرهنگ را با وجود آن تحولات نمیتوان تغییر داد. این چیزی است که طرفداران افسانه فرهنگ متوجه نمیشوند.