روزگاری جوامع بشری چنان کوچک و در نتیجه آن، منتهای ذهن بشر چنان محدود بود که جایی بیرون از محدوده زیست خود را تصور نمیکرد. در آن دوران آن چه از آدمی طرح میشد، صورت بیرونی رفتار او بود. جهان درون در چهاردیواری خانهها و اتاقها قرار داشت و کسی نمیتوانست به آن وارد شود. در این دوران نهتنها موسیقی به شکل کلاسیک در اوج قرار داشت که همه هنرها تحت تاثیر محدوده و جهان کوچک آدمی مثل موسیقی فاقد توانایی پرداختن به جنبههای درونی و روحانی انسان بود. آثاری که در هنرهای دیگر آفریده میشد، تنها و تنها تصوری از نگاه آفرینشگر به انسان آرمانی بود. انسان آرمانی که در ادبیات و مجسمهسازی و نقاشی ترسیم میشد، شبیه انسان آرمانی جهان موسیقی کلاسیک بود؛ فاقد درون.
انقلاب صنعتی باعث قدرتگیری بیحد و حصر سرمایه شد. سرمایه باعث شد ارزش تولید بر تمام ارزشها چیره شود. ارزش تولید به شکل معکوس باعث افزایش قدرت سرمایه شد و سرمایه چنان قدرت بیش از حدی کسب کرد که تولید، رشدی بیمارگونه به خود گرفت و به دنبال آن مصرفگرایی هم اوج گرفت و سهل است که دم به دم بر ارزش تولید بیمارگونه افزوده شد. انسان پس از انقلاب صنعتی، انسانی عاصی از محو شدن لایههای درون رجعتی پرشکوه به درون را در موسیقی تجربه کرد. هنر رمانتیک اندکاندک جای هنر کلاسیک را گرفت. اگر در هنر کلاسیک وجه بیرونی زندگی و شخصیت آدمی اهمیت داشت، در هنر رمانتیک درون انسان ارجمندی و ارزش فراوان یافت. موسیقی در دوران رمانتیسیسم یکسره به انسان میپرداخت. بتهوون در این دوران سمفونیهای خود را آفرید. مشهور است که نگاه بتهوون به انسان و درون او چنان محکم بود که وقتی با پیشنهاد کار اشراف وینی مواجه شد، پیشنهاد را یکسره رد کرد و گفت ارزش انسان چنان است که نمیتواند در خدمت انسانی دیگر باشد.
قرن بیستم و حادث شدن دو جنگ جهانی در گام اول ضربههای سنگینی به رمانتیسیسم وارد کرد و نشان داد که نمیتوان اصالت را به تمامی به انسان داد. اگر اصالت به شکل محض به انسان داده شود چنان که انسانگرایان دوران شکوه رمانتیسیسم مطرح میکردند، این احتمال دور از ذهن نیست که درون انسان فرمان قتل بدهد و تقدیس شود؛ فرمان کشتار بدهد و موجه انگاشته شود. نکته این است که فرمانهایی که جنگهای جهانی اول و دوم را در دو سوی دور از هم جهان آفرید، زاییده زیادهخواهیهای انسان بود. شکلگیری جنبشهایی چون داداییسم و سوررئالیسم بیش از آن که راهگشای نحلههای جدید باشد، تلاشی است برای ضربه به دیواره سترگی که با رمانتیسیسم شکل گرفته بود.
اگر بتوان دوران کلاسیک و توجه صد درصدی انسان به اجتماع را مثل حرکت انتقالی زمین به دور خورشید در نظر گرفت، رمانتیسیسم با پرداختن به درون انسان و دادن اصالت به وجود انسان چیزی شبیه حرکت وضعی زمین است؛ حرکت به گرد خویشتن.
اما امروز با موسیقی جدیدی مواجه هستیم که نه یکسره به اجتماع میپردازد، چنان که هنر کلاسیک میپرداخت و نه یکسره به درون انسان مشغول است، چنان که هنر رمانتیک به آن مشغول بود. میتوان در ادامه حرکت وضعی و انتقالی زمین به دور خورشید، گفت که این موسیقی به مثابه رها شدن زمین در فضای لایتناهی است… فضای بیکرانی که هر دم در حالی قرار میگیرد که لحظه قبل نبود.
موسیقی جدید، نه آن موسیقی نظمیافته کلاسیک است که در سودای لحن و صدای آدمی میسوخت و نه موسیقی رمانتیک است که چشم بر کشتارهای جنگهای جهانی اول و دوم میبست. موسیقی امروز انسان چیزی جز واکنش انسان به تمام وجوهی نیست که از انسان برمیآید؛ واکنشی از رنجها گرفته تا شوربختیها و سعادتمندیها.